وضویش را گرفت
سجاده اش را در دستانش گرفت
بوی خوبی داشت
بوی آسمان بود
بوی بهشت
سجاده را باز کرد
هنوز گلبرگ های یاس داخل سجاده بود
یادش نمی امد آخرین بار چه وقت بود که با خدا حرف زده بود
خیلی وقت پیش بود اما کی ؟
یادش نمی امد
فقط خوب یادش بود که چرا آن روز نماز خوانده بود
خدا مشکلش را حل کرد
ولی او یادش رفت
دوباره زندگی اش را از سر گرفت
این بار با دلی پر از غم آمده
این بار با چشمانی پر از خون آمده
ولی این بار فرق می کند
آمده که بماند
آمده که آسمانی شود
امده که بوی خدا بگیرد
آمده چون نمی خواهد خنده های شیطان را ببیند
نمی خواهد اسیر باشد
می خواهد طعم آزادی را بچشد
آه
آزادی
واژه ای که سال هاست میان هزار واژه دیگر گم شده
بلند شد
چادر را روی سرش کشید
چادر مادر بود
مادر کجاست ؟
یادش آمد پس از مرگ پدر
مادر را به آسایشگاه برد
نیت کرد
الله اکبر
نماز را شروع کرد
به سجده که رفت
فقط گریه می کرد
نمازش را که تمام کرد
نفسی کشید
آه
سبک شده بود
قرآن پدر را باز کرد
و باالوالدین احسانا
نگاهی به آسمان انداخت
نگاهش آسمانی بود
بلند شد و رفت
رفت که مادر را بیاورد
رفت چون خدا از او خواست که برود
او بنده شده بود
ولی آزاد

امروز تولد ملکا جونمه
خوشکلم تولدت مبارک
خدا کنه عمرم کفاف بده تا تولد صد سالگیتم بهت تبریک بگم ![]()
می خوام یه چیزی بگم دوست دارم در موردش نظر بدید
من و ملکا خانوم دیروز رفته بودیم بیرون وقت برگشتن مستانه جونم رو دیدیم
داشت می رفت خونه ملکا
واسه همین هر سه تامون رفتیم که منم برم یه کتاب از ملکا جونم بگیرم
منم که می دونستم فردا تولد ملکا جونه ولی اصلا به روی خودم نیاوردم
مستانه جون واسه ملکا هدیه خریده بود
من کلی خجالت کشیدم
آخه چیزی واسش نخریده بودم
یه چیزی می گم ولی نمی خوانم مستانه جون هم ناراحت نشه چون اصلا موضوع این نیست چون مستانه هدیه خریده من ناراحت شدم یا چیزای دیگه
به نظر شما باید واسه تبریک تولد به بهترین دوستت حتما باید هدیه بهش بدی ؟
یعنی نمی شه بهش زنگ بزنی تولدش رو تبریک بگی
آخه به نظر من تبریک تولد واسه اینه که آدم بدونه یکی به یادش بوده
فقط خدا می دونه که من ملکا رو چقدر دوست دارم ![]()
به نظر شما عقیده من چقدر می تونه درست باشه
یه چیزه دیگه اینه که فکر نمی کنم تا مرداد بتونم آپ کنم اخه مرداد کنکور دارم باید یه کم بیشتر درس بخونم ولی اگه وقت کنم بهتون سر می زنم
نوشته شده توسط بوســـــــــه در جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 10:54 موضوع |لینک ثابت
سلام خوبید ؟
ببخشید تو رو خدا
می خواستم قبل از عید آپ کنم که نشد
ولی خب اشکال نداره الان حرفامو می زنم

یا مقلوب القلوب و الابصار
با مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
بهار هم آمد
بهار فرش سبزش را انداخت
گل ها روی فرش ریخت
گل ها و شکوفه ها مناظر را زیبا می کنند
پرستو ها از سفر برگشته اند
و گنجشک ها سمفونی بهار را می سرایند
گل های یاس هوا را عطر آگین کرده اند
و کم کم برف های کوهستان زیر نگاه های خورشید آب می شود
و من می بینم که همه چیز دست به دست هم داده تا بهار بیاید
به سهراب بگویید چشم هایم را خواهم شست
تا بهاری را آغاز کنم
این بار بهار را گونه ای دیگر می بینم
بهاری به سرمستی گل های بنفشه
بهاری به زیبایی گل های آفتابگردان
بهاری به وسعت قلب های آسمانی
بهاری به لطافت خود بهار
بهاری باشید

دیگه بسه
تا حالا از بهار گفتیم حالا دیگه از خودمون
ما هم چیزی از بهار کم نداریم
از کجا شروع کنم
آها یادم اومد
می خواستم یه چیزی واسه ملکا جونم بنویسم
امیدوارم خودشم بخونه
می دونید من و ملکا جون خیلی با هم حرف بزنیم (به کوری چشم حسود )
یعنی خیلی زود به زود با هم در تماسیم
شاید بگید این همه حرف رو از کجا می یارید
آها اصل موضوع همین جاست
اینه که بعضی وقتا هم که هیچ حرفی نداریم باز من بهش زنگ می زنم
نمی دونم چرا این جوریه
ولی وقتی حتی سکوتم می کنیم
یه حس خوب دارم
یه حسی که نمی شه توصیفش کرد
اینم فقط واسه این نوشتم که بعضی وقتا نوشتن از گفتن ساده تره
چون کم رنگ ترین نوشته از بهترین حافظه ها بهتر می مونن (از اثرات کانون فرهنگیه )
فقط یه چیزی واسه همه می گم
مخصوصا ملکا جون و مامان عزیزش
امیدوارم زندگیتون همیشه پر از شکوفه های صورتی عشق باشه
بهاری باشید
نوشته شده توسط بوســـــــــه در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 23:37 موضوع |لینک ثابت
او پیامبری بود که کتاب نداشت .
معجزه ای هم نداشت .
اسباب رسالت او تنها خوشه ای گندم بود که خدا به او داده بود .
خدا گفته بود که دشمنان اند که معجزه می خواهند ؛معجزه ای که مبهوتشان کند
دوستان اما با اشاره ای ایمان می آورند
و این خوشه های گندم برای اشاره کافی است .
پیامبر ، کوی به کوی و شهر به شهر رفت
و گفت : ای مردم ، به این خوشه گندم نگاه کنید .
قصه این گندم قصه شماست که چیده می شود
به آسیاب می رود تا ساییده شود
پس از آن خمیری خواهد شد در دست های نانوا
و می رود تا داغی تنور را تجربه کند
می رود تا نان شود
مائده مقدس سفره ها .
ای مردم ، شما نیز همان خوشه های گندم اید
که در مزرعه خدا بالیده اید
نترسید از این که چیده می شوید
خود را به آسیابان روزگار بسپارید
تا در آسیاب دنیا شما را بساید
تا درشتی هایتان به نرمی بدل شود
و سختی هایتان به آسانی .
خداوند نانوای آدم هاست .
خمیرتان را به او بدهید تا در دست هایش ورزیده شوید .
خدا بر روحتان چاشنی درد و نمک رنج خواهد زد
و شما را در دستان خود خواهد فشرد .
طاقت بیاورید ، طاقت بیاورید تا پرورده شوید .
و کیست که نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند .
این سنت زندگی است .
اما زیباتر آنست که با پای خود به تنورش در آیید و بسوزید .
نه از سر بیچارگی و اضطرار .
که از سر شوق و اختیار .
پیامبر گفت : صبوری کنید تا نان شوید
نانی که زیبنده سفره های ملوک باشد .
صبوری کنید تا نان شوید .
نانی که به مذاق خدا خوش آید .
هزاران سال است که نان در سفره آدمی است
تا به یادش آورد قصه خوشه های گندم و آسیاب و تنور را ...
قصه نان پختن، نان قسمت کردن ، نان شدن را ....
نوشته شده توسط بوســـــــــه در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 17:46 موضوع |لینک ثابت
دو تا دانه توي خاک حاصلخيز بهاري کنار هم نشسته بودند
دانه اولي گفت من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش کنم
من مي خواهم شکوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن را نويد دهم ...
من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگهايم احساس کنم
و بدين ترتيب دانه روييد
دانه دومي گفت من مي ترسم اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم نمي دانم که در آن تاريکي با چه چيزهايي رو برو خواهم شد
اگر از ميان خاک سفت بالاي سرم را نگاه کنم امکان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند ...
چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را کند ؟
تازه اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند احتمال دارد بچه کوچکي مرا از ريشه بيرون بکشد
نه همان بهتر که منتظرم بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند
مرغ خانگي که براي يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوايل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد
نوشته شده توسط بوســـــــــه در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ساعت 11:11 موضوع |لینک ثابت
شمع بود اما کوچک بود نور هم داشت اما کم بود
شمعي که کوچک بود و کم
براي سوختن پروانه بس بود
مردم گفتند شمع عشق است و پروانه عاشق
و زمين پر از شمع و پروانه شد
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند
خدا گفت شمعي بايد دور
شمعي که نسوزد شمعي که بماند
پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد عاشق نيست
شب بود خدا شمع روشن کرد
شمع خدا ماه بود
شمع خدا دور بود
شمع خدا پروانه مي خواست
ليلي پروانه اش شد
بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد زيرا شمع هاي زيادي نزديکند
بال ليلي هرگز نمي سوزد
ليلي پروانه شمع خداست
شمع خدا ماه است
ماه روشن است اما نمي سوزد
ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد
نوشته شده توسط بوســـــــــه در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 22:32 موضوع |لینک ثابت
ليلي زير درخت انار نشست .
درخت انار عاشق شد .
گل داد سرخ
سرخ گلها انار شد
داغ داغ هر اناري هزار تا دانه داشت
دانه ها عاشق بودند
دانه ها توي انار جا نمي شدند
انار کوچک بود
دانه ها ترکيدند
انار ترک برداشت
خون انار روي دست ليلي چکيد
ليلي انار تک خورده را از درخت چيد
مجنون به ليلي اش رسيد
خدا گفت راز رسيدن فقط همين بود
کافي است انار دلت ترک بخورد

سلام
ببخشید اگه آپم یه کم طول کشید آخه یه مدت نبودم رفتم تهران
راستی امروز جشن ازدواج یکی از دوستام بود خیلی خوش گذشت
شیدا جون امیدوارم خوشبخت بشی ![]()
نوشته شده توسط بوســـــــــه در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 17:21 موضوع |لینک ثابت
روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت مي کرد . خدا گفت : چيزي از من بخواهيد
هر چه که باشد شما را خواهم داد . سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است
و هر که آمد چيزي خواست . يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن
يکي جثه بزرگ خواست و ان يکي چشماني تيز . يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را
در اين ميان کرمي کوچک جلو امد و به خدا گفت من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم
نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ . نه بالي و نه پايي . نه آسمان و نه دريا
تنها کمي از خودت تنها کمي از خودت را به من بده
و خدا کمي نور به او داد
نام او کرم شب تاب شد
خدا گفت : آنکه نوري با خود دارد بزرگ است حتي اگر به قدر ذره اي باشد
تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي شوي
و رو به ديگران گفت کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست
زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست
***
هزاران سال است که او مي تابد . روي دامن هستي مي تابد
وقتي ستاره اي نيست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسي نمي داند که اين همان چراغي است که روزي خدا
آن را به کرم کوچکي بخشيده است
چلچراغ - عرفان نظر آهاري

امروز نتايج کنکور کارداني فني حرفه اي هم اعلام شد
کاش هيچ وقت جوابش نمي اومد
وقتي که کلمه مردود رو ديدم خشکم زد انگار که يه سطل آب رو سرم ريختن نتونستتم جلوي خودم رو بگيرم
اشک تو چشام جمع شد
و با فکر اينکه من قبول نشدم اشکام سرازير شدند 
الانم که دارم اين رو مي نويسم دارم گريه مي کنم 
آخه ...
وقتي که فکرش رو مي کنم که يه سال بايد تو خونه باشم و دوباره درس بخونم
فکر اينکه دوستام قبول شدن ولي من نه دوباره بغض گلوم رو مي گيره 
اصلا ديگه حال و حوصله درس خوندن رو ندارم
شايدم اصلا سال ديگه کنکور ندادم
الانم دارم ترانه گريه کن سياوش رو گوش مي گيرم
اين ترانه رو خيلي دوست داشتم ولي فکر نمي کردم که ...
يه خبر خوب
اينکه ملکا جونم قبول شده 
عزيزم بهت تبريک مي گم 
به فوزیه جونم تبریک بگو .چون فکر کنم تلفنشون خرابه نمی تونم خودم زنگ بزنم وقتی رفتین بهش بگو خیلی نامردی که تو این مدت یه زنگ نزدی ولی به هر حال دانشگاه خوش بگذره 
به مامانتم بگو که ديدي که حرف من راست بود (هموني که روز کنکور گفتم )
ملکا جون تو راست مي گفتي که نمي توني تصور کني که من و تو با هم يه جا قبول بشيم چون اصلا قرار نبود که من قبول بشم
خدا جون تو که مي دونستي من چي مي خوام آخه چرا ؟
اون روزي که دوستم قبول نشده بود زنگ زدم خونشون گفتم قسمت نبوده قبول بشي
ولي الان کسي نيست بهم بگه 
مي خوام يه چيزي از جبران خليل جبران واستون بنويسم که خودم خيلي دوستش دارم
درختان شعر هايي هستند که زمين بر آسمان مي نويسد و ما آنها را بريده و آز آنها کاغذ مي سازيم تا ناداني و تهي مغزي خويش را در آنها به نگارش در آوريم
نوشته شده توسط بوســـــــــه در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 6:36 موضوع |لینک ثابت
دنيا که شروع شد زنجير نداشت
خدا دنياي بي زنجير آفريد
ادم بود که زنجير را ساخت
شيطان کمکش کرد
دل زنجير شد ، عشق زنجير شد
دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه هاي زنجيري
خدا دنياي بي زنجير مي خواست
نام دنياي بي زنجير اما بهشت بود
امتحان آدم اما همين جا بود
دست هاي شيطان اما از زنجير پر بود
خدا گفت : زنجيرت را پاره کن
شايد نام زنجير تو عشق است
يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد
نامش را مجنون گذاشتند
مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري
اين نام را شيطان بر او گذاشت
شيطان آدم را در زنجير مي خواست
ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد
ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند
ليلي زنجير نبود
ليلي نمي خواست زنجير باشد
ليلي ماند زيرا ليلي نام ديگر آزادي است
از عرفان نظرآهاري ، چلچراغ
نوشته شده توسط بوســـــــــه در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 8:20 موضوع |لینک ثابت
از دل بارونيت بگو..از روياهاي بهاريت بگو...از رقم خوردن خاطرت با ديدن افتادن گلبرگ...از خواب آتيش درون با نسيم صبح ...و از لحظه هاي بيقراري براي بوئيدن خاك باران خورده....
از تنهائيات كه بدجوري دارن خرابت ميكنن..از كنج اتاق نشستنات..از لمس خيسي مژه هات.. از باور شنيدن نفس نفس گل افتابگردون...
بگو و بگو..تا قفل دلم باز بشه..بگو كه باغ دلم اسير احساس بشه..بگو كه باور بودنم..قشنگترين شعر سال بشه....
بگو مرگ خاطره ها رو باور نداري... بگو كه غريب جاده هاي راهي به ياري..بگو كه روح اقاقيا رو خوب ميشناسي....
بگو باورت نميشه...فصل بارون تو دلت خشكساليه...بگو عادتت شده درخت همسايه باشي...كه بهت آب بدن... نفس بدن..كمي هم جرئت بگيري ...بري تا اوج لحظه ها...
قصه هاي دل ما... خيلي تفاوت ندارن...خوبه كه ياد بگيريم..مرگ باورهاي ما...كارو مشكل ميكنه براي عشقائي كه ميمونن...بعد رفتن و خشكيدن ما.....

نوشته شده توسط بوســـــــــه در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 8:25 موضوع |لینک ثابت
شب بروي شيشه هاي تار
مي نشست آرام, چون خاكستري تبدار
باد نقش سايه ها را در حياط خانه هر دم زير و رو مي كرد
پيچ نيلوفر چو دودي موج مي زد بر سر ديوار
در ميان كاج ها جادوگر مهتاب
با چراغ بي فروغش مي خزيد ارام
گوئي او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو مي كرد
من خزيدم در دل بستر
خسته از تشويش و خاموشي
گفتم اي خواب, اي سرانگشتت كليد باغ هاي سبز
چشم هايت بركه تاريك ماهي هاي آرامش
كولبارت را بروي كودك گريان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمين صورتي رنگ پري هاي فراموشي
نوشته شده توسط بوســـــــــه در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 6:17 موضوع |لینک ثابت
درباره وبلاگ

هرگز برای عاشق شدن به دنبال باران و بهار و بابونه نباش گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY